ایستگاه

گاهی باید از قطار زندگی ات پیاده شوی، بنشینی توی ایستگاه و از بیرون زندگی را تماشا کنی

اولین تلنگرش سر جریان "ل" بود.قبلا هم تلنگرهایش بهم خورده  بود ولی هیچ وقت مثل الان جدیشون نگرفته بودم.

 هنوزم برایم غیر قابل باوره ، مشاورش برای چندمین باره که بهم میگه : "ل" توی زندگی اش ، شما را بیشتر از همه قبول داره  کلا هرچی میشه میگه باید نظر داداشم روهم بپرسم ! حتی هم به مامانمم سفارش کرده  که : " چیزهایی  که "ل" از بقیه حرف شنوی ندارد را بسپارید به داداشش!  "

 اوایل حرف هایش را جدی نمیگرفتم ، یعنی پیش  خودم میگفتم حتما "ل" جریان دعواهایمان را برایش تعریف کرده و اونم تو خیال خودش میخواهد الان  روابط خواهر و برادری را اصلاح کند . ولی تازه فهمیدم  که چقدر گیجم !  یعنی اینو  از وقتی فهمیدم که سعی میکنم هفته ای یک بار یه برنامۀ دونفری باهم داشته باشیم ! خیلی عجیبه ولی "ل" کلا همه چیز را با من درمیان میذاره،حتی خیلی چیزهایی که دوست نداره به مامان بگوید . مدام ازم نظر میگیره، حتی اگه توی اون موضوع چیزی بارم نباشه ، از انتخاب واحدهایش بگیر تا رنگ لباس و مدل مو و ....

کل اتفاقهای دانشگاهشونو برام میگه و بعدشم هی میگه : "م " حالا اینجا چیکار کنم ، اونجا چی بگم  ...

دومین تلنگر مال همین چند روز پیش بود.  یکهویی  مجبور شدم بیام تهران . از وقتی تصمیم گرفتنم تا حرکتم، کلا یک ساعت شد . ساک  رو بستم و زدم از خانه بیرون ."ع"  دسته کیفم رو کشید و برگردوندم توی خانه:

_داداشی  میشه بگی کی بر میگردی؟ من دلم تنگ میشه

سعی کردم برایش منطقی توضیح بدهم که که معلوم نیست کارم کی درست شود ولی پشت سرش هم قول هم دادم که زودی برمیگردم. خداحافظی کرد و  رفت توی اتاقش . "ل" اس ام اس داده که :" داداشت رفته تو اتاق ،آشک هایش را داره یواشکی پاک میکند."

 کلا "ع" خیلی مغروره .یک جواریی شبیه منه !یعنی عمرا کسی اشکهایش را به همین راحتی ببینه. با اینکه 12 سالش بیشتر نیست ها ، ولی زور هیچ کی بهش نمیرسه ، حرف ، حرف خودشه ! بیفته روی دنده لجبازی،  همه جور جریمه را هم به جونش میخره ، از تلویزیون نگاه نکردن بگیر  و جمع شدن همه اسباب بازی هایش  تامیهمانی نرفتن و فوتبال بازی نکردن و..

(اینم بد نیست بگم  که  توپ و فوتبال واسه "ع" ، مثل عروسک واسه دخترها میمونه ، حتی شب هام توی تختش با توپش می خوابد)

دیروز که هنوز از تهران حرکت نکرده بودم ،  "ل" بهم زنگ زده میگه که باید زودتر بیای داداشت رو تحویل بگیری !

_  چرا ؟

_ امروز چشمش افتاده به یکی از بلوزهایت ، یواشکی بوش میکنه و اشکهایش میریزه !

(یک همچین خانواده ای هستیم ما ! )

همه اینها را گفتم که بگم ،چقدر بده که آدم حواسش نباشه ، نفهمه آدم های اطرافش چطوری بهش نگاه می کنن و چه انتظاری ازش دارن. اینکه این ندیدن ها ، ندیدن این دوست داشتن هایی که منتظرن ....

اینکه  ممکنه یک روزی بیاد ، یه روزی که خیلی دیر باشه ، یک روزی که دوست داشتنی ها هم نا امید بشن ! یک روزی که جبران کردن خیلی سخت باشه !

 

پ.ن : نگفتم نشه جبران کرد ،چون خیلی چیزها رو میشه جبران کرد ، ولی هزینه داره...

 

| ۱۳٩۱/۱٠/۱٧ | ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ | سهراب نظرات () |

Design By : shotSkin.com