ایستگاه

گاهی باید از قطار زندگی ات پیاده شوی، بنشینی توی ایستگاه و از بیرون زندگی را تماشا کنی

دلواپس احساسم

احساسی که مدت‌هاست

قافله‌ی جنگ را به منطق می‌بازد

 

دلواپس احساسم

که نکند عادتش شود

به مغلوبه ماندن در این کارزار!

| ۱۳٩٢/۱۱/٢٢ | ٥:٥٤ ‎ب.ظ | سهراب نظرات () |

به نظرم بعضی چیزها را باید برای آدم‌ها اجباری کرد!

حالا اگر بعضی آدم‌ها به ذهنشان نمی‌رسد (اول نوشته بودم شعورشان نمی‌کشد‌) و خودشان انجامش نمی‌دهند، یکی باید  اجباری‌اش کند!

بچه‌تر که بودم، با خودم می‌گفتم همه‌ آدم‌ها باید بروند «خون» بدهند. برای اینکه‌ یادشان بماند که آدم‌های دیگری هم توی این دنیا هستند.

ولی الان فکر می‌کنم کارهای دیگری هم باید به این لیست اضافه بشود. مثلا اینکه همه آدم ها هر چند وقت یک بار باید یک سری به قبرستان و بیمارستان بزنن! (توی پرانتز بگویم که احتمالا اینجا با دوستان روانشاس به اختلاف نظر جدی بر می‌خوریم، بعضی از این دوستان نظرشان این است که این جور کارها به سلامت روانی ادم لطمه می‌زند! یادمه یک دوست روانشناس داشتیم که کارشناسی ارشد قبول شده بود، بهش گفتم ایولا! پس شیرینی ارشدم رفت توی پاچه‌ات دیگه؟ جواب داد : نگو رفت توی پاچت! بار روانی منفی داره! بگو به یمن ارشد قبول شدنت باید شیرنی بدی!) برگردم سر اصل موضوع، بیمارستان بعضی چیزها را به آدم نشان می‌دهد! چشمت می‌افتد به آدم‌های که پشت در اتاق اورژانس نشستن و دکتر از توی اتاق می‌آید بیرون و درست مثل فیلم‌ها می‌گوید متاسفم! و یک دفعه صدای جیغ و ناله ، همه جا را پر می‌کند؛ یا نگاه قفل می‌شود روی مریضی که تمام دست‌وپاهایش توی گچ است، ولی طوری شوخی می‌کند که از اخمو بودن خودت خجالت می‌کشی! اصلا آدم توی بیمارستان به این فکر می‌کند که شاید بشود "کمی" «کمتر» غر زد!

همین می‌شود که وقتی توی دستگاه سی‌تی اسکن خوابیدی و  از تمام وجودت عکس می‌گیرند.  تو از توی آن حلقه‌ی دایره‌ای سی‌تی اسکن رد میشوی، (که ناخودآگاه مرا یاد فیلم بوی پیراهن یوسف می اندازد)  و نور چراغ‌های قرمز دستگاه می‌افتد توی چشمت ، کمی سعی می‌کنی امیدوار باشی !

 

1: چیز خاصی نبود، دکتر کمی نگران شده بود و عکس نوشت، اما شکر خدا مشکلی نبود

2: باید اعتراف کنم وقتی سرما می‌خورم، بیش از حد کم حوصله می شم!

| ۱۳٩٢/۱۱/٤ | ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ | سهراب نظرات () |

Design By : shotSkin.com