ایستگاه

گاهی باید از قطار زندگی ات پیاده شوی، بنشینی توی ایستگاه و از بیرون زندگی را تماشا کنی

 "مشاور ارشد رئیس آموزش و پروش استان الف " بود . پارسال باهم همکار شدیم. البته همکار که نه ، کارما توی شرکت پیش آموزش و پروش گیر کرده بود ، گفتند این آقا می تواند حلش کند ! وقت گرفتیم برویم دفترش، توی راه داشتم خودم را برای مواجهه با یک یک آدم جا افتاده ی 40 ؛50 ساله ی اطو کشیده آماده میکردم. ولی فکر میکنید آقای مشاور چه تیپی بود؟ 35 ساله ، شوخ طبع ، خنده رو و البته دقیق و نکته سنج . یک دختر کوچولو هم داشت که همیشه توی صحبتهایش قربان صدقه اش می شد

کلا یک ماه  باهاش ارتباط داشتیم و سر جمع شاید 4 تا جلسه . از همان 9 ماه پیش که کار تمام شد، دیگرهیچ خبری ازش نداشتم   حتی فکر نمیکردم شماره تلفنم را داشته باشد .

 دیروز که زنگ زد ، نشناختمش !  کلی که سر به سرم گذاشت تا خودش را معرفی کرد. بعدهم افتاد روی خط تعریف کردن از من ! هرچی پیش خودم فکر میکردم که خدایا آخه چرا این قدر دارد ازم تعریف میکند، بازهم نمی فهمیدم .

وقتی هم برگشت گفت : دستتان درد نکند بخاطر اون هدیه ای که بهم دادین! مخم رسما هنگ کرده بود. یعنی تصور کن مغزم را که شبیه این تخته پاک کن های ابری شده باشد، هرچی چلاندمش ، بازهم هیچ چی یادم نیامد . اگر اسم و فامیلم  را درست نگفته بود ها، میگفتم حتما با یکی دیگر اشتباه گرفته !

 خلاصه نزدیک به پنج شش دقیقه ، اون از سخاوت مندی من تعریف میکرد و منم کلا قوز پیچ  و قوز پیچ تر !

تا وقتی که اسم "عطر"را برد. خنده ام گرفت ! همان یک سال پیش ، یک بار آمد دفتر ما . شیشه عطرم روی میز بود. از همان شیشه عطر کوچک ها که توی مترو یا عطر فروشی ها فراوان است .البته عطرش از این معمولی ها نبود ، LUZZY سوئیس بود!

 برداشت ، بو کرد و خوشش آمد. همین ! منم گفتم قابل ندارد ، مال خودتان. هرچی اصرار کرد گفتم نه، خوشتان آمده برش دارید ، من خانه باز هم دارم ، گفتم  اصلا این یک یادگاری باشد از طرف من به شما !  

میخواست پولش را بدهد ، قبول نکردم .

واقعیت اش  را بخواهی ، الان که به اون روز و آن موقعیت و آن اصرارهایم فکر میکنم ، حدس میزنم جو گیر شده بودم . من این طور رفتارها ؟ خیلی هم معمولی نیست !

 گفت دیروز که دختر کوچولو اش داشته توی خانه راه می رفته ،دستش یک شیشه ی خالی عطر دیده که از پشت کمد پیدا کرده بوده (همان شیشه عطر من )!  پیش خودش گفته که یک احوالی از من بپرسد و اصلا قرار بگذارد که باهم برویم عطر بخریم

همه ی این اتفاق را برای یک چیز تعریف کردم اینکه

بعضی وقتها ، با یک کار کوچک میشود دل آدم را بدست اورد ، خوشحالشون کرد و از خودت برایشان یک خاطره خوب ساخت ، حتی ممکنه این وسط بعضی هاهم یک وقتهایی سوء استفاده کنن ، ولی حداقل توی کارهای کوچک بازهم سودش خیلی بیشتر از ضررشه !

مهم اینه که خسیس نباشی !

دیدی بعضی ها حتی از یک لبخند ساده ام توی خیابان دریغ میکنن؟ یا باید حتما پول بدهی تا خوش اخلاق بشوند؟

| ۱۳٩٢/٤/٢٧ | ۳:٥٠ ‎ق.ظ | سهراب نظرات () |

جلوی آینه آشپزخانه شکلک واسه خودم در می آوردم. همانی که مامان هر وقت حول حولکی  میخواهد برود میهمانی و وقت آرایشگاه رفتن نداره ، آبروهایش را جلویش تمیز میکند. از این خل و چل بازی ها بعضی وقتها به سرم میزنه ، مخصوصا هر وقت یک چیز نو می خرم و میخواهم ببینم باهاش چه شکلی میشوم. مثلا آخرین بارش همین یک هفته پیش بود که مامان لیوان نو برایم خریده بود ؛باهاش کلی ژست های جور واجور جلوی آینه  گرفتم ؛ البته  بعدا فهمیدم که مامان یواشکی از اون پشت داشته نگاهم میکرده و کلی به ریش نداشته ام خندیده .

این دفعه هرچی گشتم نبود .حالا درسته که یک لاخ بین این همه مو  اصلا دیده نمی شه - حتی با اینکه جلوی سرم بود -  ولی واسه خودم دیدن سفیدیش ، یک جور عادت شده بود.  تمام اون روزها را یادم می آورد ، اینکه چه جوری یک دفعه سفید شد.

آره خب همین یک لاخ موی لعنتی، کلی  غصه  زنده میکرد یا حتی شکست!

بیشتر که بالا و پایین کردم ، پیدایش شد. همان جلو مُلو ها  خودش را پشت بقیه قایم کرده بود . اما فقط نصفه بالایش سفید مانده بود ، یعنی نصفه پایینش - از ریشه بگیر به اندازه یک سانت - دوباره سیاه در آمده بود ! اون هم بعد از 4 سال !

 

فکر بستن وبلاگ قبلی و اومدن اینجا ، از همان یک لاخ بود . شاید مسخره باشد ، ولی توی آن لحظه که مو را از نصفه ی سفیدش قیچی میکردم ، حس کردم زندگی میخواهد یک چیزی را بهم بفهماند  ؛ اینی که شاید وقته دوباره شروع کردنه.

آقا راستی کسی استدلال پزشکی واسش سراغ داره؟

| ۱۳٩٢/٤/٢٢ | ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ | سهراب نظرات () |

Design By : shotSkin.com