ایستگاه

گاهی باید از قطار زندگی ات پیاده شوی، بنشینی توی ایستگاه و از بیرون زندگی را تماشا کنی

سر میز شام بودیم. بابا از جوانی هایش می‌گفت. آدم عجیبیه! بعدا راجع‌به اش مفصل می‌نویسم. خیلی‌ها به سرش قسم می‌خورند ٬ حق هم دارند ٬ خیلی صاف و ساده است  ولی من عمرا حتی اگر یک لحظه ام حاضر باشم مثل اون زندگی کنم.

کار ندارم ٬ یک دفعه وسط حرفهایش ازم پرسید :

ـ "سهراب" ؟!! برنامه‌ی فردات چیه؟

جواب دادم : 8 صبح باید فلان جا باشم !

ـ اون که خیلی دوره ! خودم فردا می‌برمت !

خیلی هوایم را دارد ٬ بیش از حد ! خودم هم می‌دانم ٬  سوگولی خانه ام !

ـ اصلا 7 بیدارت می‌کنم که با هم صبحانه بخوریم و بریم!


ادامه مطلب
| ۱۳٩٢/٦/٢٩ | ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | سهراب نظرات () |

Design By : shotSkin.com