ایستگاه

گاهی باید از قطار زندگی ات پیاده شوی، بنشینی توی ایستگاه و از بیرون زندگی را تماشا کنی

بهار ...

و این همه دلتنگی؟!

نه ،

شاید فرشته ای

فصلها را به اشتباه

ورق زده باشد*

 

20 بهمن دیدمش! سریع نوشتمش توی گوشی‌. اصلا به این نیت نوشتم که بهار بگذارمش روی وبلاگ! میدانی  معنی‌ش چیه؟ آره ! حس یک بازنده را دارم، یک بازنده که از همان موقع پیش بینی می‌کرده که بهارشم، بوی زمستان می دهد

بعضی وقت‌ها توی زندگی، به جایی می‌رسی که میفهمی که نباید به خوشی‌ها، دل‌خوش کرد!

می‌دانی که دوباره این غصه‌های وامانده (!)  می‌آیند سراغت

 اوضاعت که خوب باشد،  به زندگی شک می‌کنی، به خوشی‌ها، ...

اصلا از یک جایی به بعد، خودت هم قبول می‌کنی که افتادی توی یک چرخه! یک چرخه که آخرش، دوباره تو را بر میگرداند سر خونه‌ی اول، سراغ همان غصه‌های همیشگی ....

 

عجیبه! عجیبه که دارم ناامیدم میشم!

 

*:رضا کاظمی

پ.ن: حوصله‌ی نوشتم رفته!

| ۱۳٩۳/٢/۱٢ | ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ | سهراب نظرات () |

Design By : shotSkin.com