ایستگاه

گاهی باید از قطار زندگی ات پیاده شوی، بنشینی توی ایستگاه و از بیرون زندگی را تماشا کنی

1. اسم "ل" را توی خانه گذاشته‌اند خبر گذاری سهراب ! کافیه از در خانه بیاید تو، بدو بدو توی اتاق من و بعدش‌هم کل اتفاق‌های ان روز را برایم تعریف می‌کند.

حالا با این توضیح‌ها، تصور کنید که دیروز "ل" دانشگاه کنفراس داشته و کلی استرسی شده بوده! من هم که خانه نبودم. "ع" را صدا زده که بیا بشین یک دور برای تو توضیح بدهم تا آرام بشوم. ارائه‌اش که تمام شده، از "ع" پرسیده : خب!!! به نظرت چطور بود؟

"ع" : طفلکی داداشممممم ! چی میکشه از دست تو!!!!

 

2. سر میز نهار نشسته بودیم  که "ل" گفت: سهرااااببببب!!! یه چیز جدید! ما امروز  فهمیدیم که "ع" معدلش بیست نمیشه!!!

به "ع" گفته بودم  که مدل کلاس ششم‌اش باید بیست بشود. یعنی با هم قرار گذاشته بودیم.  دیدم تندی چشم قره رفت به "ل" که یعنی ساکت باش!!

ـچرا آخه ؟؟؟ واسه چی بیست نمیشه معدلش؟؟

ـ خب "ع" بذار به داداشت بگم دیگه ، ما سه نفر که خبر داریم (خودش و بابا و مامان)، فقط اون مونده!!

"ع" پرید وسط حرفش.

ـ نههههه! نگو بهش دیگه! "می‌ترسم ازم نا‌امید بشه ! "

 

آخر نوشت: احتمالا این‌جا را هم ببندم. فرصت نوشتم نمی‌کنم. برای ارتباط با دوستان، یک فکری میکنم. شاید یکی از همین شبکه مجازی ها! پیشنهادی دارید، بدهید.

 

| ۱۳٩۳/۳/٩ | ٤:٠۸ ‎ب.ظ | سهراب نظرات () |

Design By : shotSkin.com