ایستگاه

گاهی باید از قطار زندگی ات پیاده شوی، بنشینی توی ایستگاه و از بیرون زندگی را تماشا کنی

با این تبلیغی که دم به ساعت از تلویزیون پخش می‌شود، مشکل دارم:

 پسرک آخر شب یواشکی از در خانه می آید تو، چشمش می‌افتد به چشم‌های نگران  پدر و مادرش . بابا می‌گوید:

"بچه می‌خوای دیر بیای خانه، نمی‌توانستی خبر بدهی؟ ساعت رو ببین چنده؟"

ـ شار‍ژم...

هنوز این جمله از دهان پسرک بیرون نیامده ، بابا و مامان می‌گیرند رویش.

ـحرف شارژ را نزن که سیم‌کارتت را می‌توانستی از عابر بانک شارژ کنی

ـ "از 9990 که دیگه حتی شارژم نداشته باشی می‌تونی شارژ بخری! "

خلاصه تمام روش‌های شارژ همراه اول را یکی یکی برایش لیست می‌کنند.

حرفایشان که تمام می‌شود، پسرک مظلوم با یک لحن طلبکارانه‌ی حق به جانبی جواب می‌دهد: "بابا جان ‍! شارژ گوشیم تمام شده بود" و تبلیغ تمام می‌شود.

لحن پسرک روی اعصاب است. اصلا توی کتم نمی‌رود که یکی با مادرش این‌طوری حرف بزند. هربار که پخشش می‌کرد، عصبی می‌شوم. اصلا نمی‌دانم چرا بیخودی این‌قدر بهش حساس شدم. دیشب که دوباره برای بار هزارم نشانش می‌دادند، وقتی پسرک این جمله‌ی آخرش را گفت که" بابا جان ‍! شارژ گوشیم تمام شده بود" ، داداش کوچیکه پرید وسط حرفش و گفت : "خب نمی‌تونستی از گوشی دوستت زنگ بزنی؟"

دلم خنک شد! فهمیدم که فقط من یکی با این مشکل ندارم. فهمیدم که کلی جواب می‌شود برای‌ این حرفش داشت.

 

بگذار اعتراف کنم. این تبلیغ‌ه، ‌ من را یادم خودم می‌اندازد. اول راهنمایی بودم. آن موقع ها که هنوز موبایل و این جور چیزها زیاد نبود. به مامان این‌ها گفتم می‌روم خانه‌ی دوستم و شب برمی‌گردم. اونجا  بهم خوش گذشت . ساعت یادم رفت.  اونم تنها بود،اصرار کرد تا صبح آتاری بازی کنیم  صبح زود برگرد خونتون! قبول کردم. صبح زود هم برگشتم. 7 صبح ؛ ولی وقتی رسیدم دم خانه، بابا نرفته سر کار! موهایش پریشان بود. فهمیدم دیشب تمام خیابان‌ها را دنبالم ‌گشته! مامان نشسته بود روی پله‌ی جلوی در خانه. اشک‌هایش ... .

چقدر نازنین‌اند این‌ها و چقدر ما قدر نشناس!

پ.ن: یک دفعه‌ای نوشتمش، اصلا می‌خواستم یک چیز دیگر روی وبلاگ بگذارم، ولی خب عوض شد.

| ۱۳٩٢/۱٢/۱٠ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | سهراب نظرات () |

Design By : shotSkin.com