ایستگاه

گاهی باید از قطار زندگی ات پیاده شوی، بنشینی توی ایستگاه و از بیرون زندگی را تماشا کنی

دوباره

نوروز بازآید

اما

عید ِمن آیا این‌بار می‌آید؟

 

 

 

عکس نوشت:از یک مشاجره شروع شد. برگشت بهم گفت: یادته چند سال پیش چی راجع‌به رفتارات چی گفته بودم؟ دوباره بهش فکر کن!

سالنامه‌ها را ریختم بیرون و خواندمشون

شب بهش اس‌ام اس زدم: پیدا کردم"28 مرداد 89 بود،..."

8،9 سالی می‌شود که اتفاق‌های هر روز را توی سالنامه، می‌نویسم.

خواندن گذشته‌ها عجیبه، شایدم ترسناک.

اشتباه‌ها یکی یکی می‌آیند جلوی چشم‌ت؛ دیگر نمی‌توانی ازشون فرار کنی.

مرور گذشته‌ها سخته!

یادآوری حرف‌ها، نگرانی‌ها، خنده‌ها؛ آدمهایی که آمدن و رفتن ،  و...

یادآوری قشنگی‌هایی که به هیچ دردی نخوردند، جز اینکه توی سالنامه بمانند و خاک بخورند!

| ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ | ٦:٤٦ ‎ب.ظ | سهراب نظرات () |

Design By : shotSkin.com