ایستگاه

گاهی باید از قطار زندگی ات پیاده شوی، بنشینی توی ایستگاه و از بیرون زندگی را تماشا کنی

جلوی آینه آشپزخانه شکلک واسه خودم در می آوردم. همانی که مامان هر وقت حول حولکی  میخواهد برود میهمانی و وقت آرایشگاه رفتن نداره ، آبروهایش را جلویش تمیز میکند. از این خل و چل بازی ها بعضی وقتها به سرم میزنه ، مخصوصا هر وقت یک چیز نو می خرم و میخواهم ببینم باهاش چه شکلی میشوم. مثلا آخرین بارش همین یک هفته پیش بود که مامان لیوان نو برایم خریده بود ؛باهاش کلی ژست های جور واجور جلوی آینه  گرفتم ؛ البته  بعدا فهمیدم که مامان یواشکی از اون پشت داشته نگاهم میکرده و کلی به ریش نداشته ام خندیده .

این دفعه هرچی گشتم نبود .حالا درسته که یک لاخ بین این همه مو  اصلا دیده نمی شه - حتی با اینکه جلوی سرم بود -  ولی واسه خودم دیدن سفیدیش ، یک جور عادت شده بود.  تمام اون روزها را یادم می آورد ، اینکه چه جوری یک دفعه سفید شد.

آره خب همین یک لاخ موی لعنتی، کلی  غصه  زنده میکرد یا حتی شکست!

بیشتر که بالا و پایین کردم ، پیدایش شد. همان جلو مُلو ها  خودش را پشت بقیه قایم کرده بود . اما فقط نصفه بالایش سفید مانده بود ، یعنی نصفه پایینش - از ریشه بگیر به اندازه یک سانت - دوباره سیاه در آمده بود ! اون هم بعد از 4 سال !

 

فکر بستن وبلاگ قبلی و اومدن اینجا ، از همان یک لاخ بود . شاید مسخره باشد ، ولی توی آن لحظه که مو را از نصفه ی سفیدش قیچی میکردم ، حس کردم زندگی میخواهد یک چیزی را بهم بفهماند  ؛ اینی که شاید وقته دوباره شروع کردنه.

آقا راستی کسی استدلال پزشکی واسش سراغ داره؟

| ۱۳٩٢/٤/٢٢ | ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ | سهراب نظرات () |

Design By : shotSkin.com