ایستگاه

گاهی باید از قطار زندگی ات پیاده شوی، بنشینی توی ایستگاه و از بیرون زندگی را تماشا کنی

بالاخره باید بهش تن می‌دادم.. چند ماهی می‌شد که دماغم شکسته ، ولی ترس عمل نمی‌گذاشت جلو بروم!. آخرهای بهمن پارسال بود که بالاخره... ما هم به جمع دماغ عملی شدیم. البته نه از نوع پلاستیکیش!

توی گوشی‌ام لحظه به لحظه اش را نوشته بودم:

 

27/11/92  --- ساعت8:15

الان دارم همینطور توی راه رو دور خودم می چرخم ، آقای ف میگوید که فکس نامه معرفی به بیمارستانم برای بستری را فرستاده ، اما اینجا که هنوز چیزی نرسیده ، منتظرم . بدون نامه‌ی دکتر بستریم نمی‌کنند!

دیشب خانه‌ی عمه بودیم. کلی غذای خوشمزه ولی من ناشتا. جریان عمل را به هیچ‌کی نگفتم ولی خب همه‌ی فامیل جریان را اونجا فهمیدن..  م (دختر عمه) و م (داداشش) کلی توی دلم را کردند . از درد عمل گفتن، از اینکه دهنم سرویس می‌شود از .خودمم میدانم درد داره، ولی جون کندنی را باید کند.

10:00

هنوز بستری نشده ام!

 

10:55

یک نوار کاغذ باریک دادند بهم  و گفت مثل دستبند ببند دور دستتد رویش اسم و سال تولد و شماره پرونده ام را نوشته 208453

فعلا تحت خالی نیست. من هنوز بستری نشده‌ام و دکتر توی اتاق عمل مشغوله!

اصلا نمیدونم به عمل میرسم یا نه !

 

11:33

کلا همه چیزم دقیقه نود است. اون از قطار سوار شدن هایم که همیشه وقتی قطار دارد راه می‌افته  ، این هم از الان (حیف که هواپیما را نمی‌شود این‌طوری سوار شد!).

کجای دنیا دیدی دکتر توی اتاق عملی منتظر باشه که مریض پذیرش شود. مجبور شدند توی اورژانس پذیرشم کنند تا بتوانم به عمل برسم.

از این لباس سبز های اتاق عمل دادند تنم کردم.

نیروی خدماتی اورژانس -  یک پسر جوان و خوش‌رو -، وقتی لباس‌های اتاق عمل را داد دستم، گفت: هر چی لباس شخصی داری، در بیاور.

بعد هم یواشکی در گوشم:  شو...تم در بیار!


12:00

 

اینجاب منتظر مجوز جهت ورود به اتاق عمل هستم!

با نیروی خدمات دوست شدم، میگه اسم عملت چیه ، میگم اسمش سخت بود، بلد نیستم (بعدا فهمیدم بهش می‌گویند سپتوپلاستی)

به شوخی جواب می‌دهد: میدونی دکتر با دماغت چیکار می‌کنه؟ یه دِلِر با یه مته کلفت میندازه توی بینیت و قشنگ برایت بازش میکنه!

اون طرف پرستار های اورژانس دارند گزارش معاینه و اتفاقات دیشب را پر میکند.

_ساعت وقوع عرضه چند بود؟

_ من یاداشت کردم11:50

ـ چند سی سی. ؟؟ (اسم دارو را نفهمیدم) بهش تزریق شد؟

_ آخه آقای دکتر! توی او شرایط که اندازه نمی گرفتم! نصفش!

ـ آخه نصف که نشد عدد، ظرفهایش چند سی سی بود؟

_250 سی سی

 

12:10

این نیروهای خدماتی اینجا خیلی باحالن –همه جوان-  یکی‌شان اومده می‌گوید که تو چرا سرت همه اش توی گوشیه؟ استرس مسترسم که ماشالا اصلا!

جواب میدم : دارم خاطره می‌نویسم واسه خودم

میگوید: با این لباس از خودت عکس گرفتی؟ خیلی بهت میاد ها!

ـ نه؟

ـگوشی تو بده بگیرم. موقع عکس گرفتن فقط صدا که نمیده ؟ رئیس دعوا می‌کنه!

رئیس اورژانس دقیقا پشت سرش وایستاده بود. قیافه‌اش خیلی جدی و اخمو ولی همه دوستش دارند! بعدا از بچه‌ها (ببین تا چه حد رفیق شده بودیم) شنیدم که تا قبل عید بازنشسته می‌شود.

ـنه

گوشی را یواشکی می‌گیرد کنار جیب شلوارش تا رئیس نبیند!

ـبیا ببین خوب شد؟

 

14:05

باخودم دعوایم شده.  اصلا چرا اومدم اینجا، چرا می‌خواهم درد را برای خودم بخرم؟

تخت کناری یک خانم مسن آمده که شدیدا درد قفسه سینه دارد. آه و ناله‌اش بلنده! ، سینه اش مدام خس خس میکند. حالم گرفته است

مریض آن طرفی سنگ کلیه دارد از درد میپیچد. همراهانش دارند التماس می‌کنند که دکتر بازهم بهش بهش بزنند.

 

15:10

بهم گفتن پاشو که بروی اتاق عمل ، دکتر منتظر است!

 گوشی را دارم می‌دهم دست بابا! هرچی پیش بیاد!

 

بعد نوشت:

روی تخت اتاق عمل دراز کشیدم و اتاق را ‌پاییدم. دکتر بیهوشی آمد . یک کم گفتیم و خندیدیم. بهم میگفت چرا تو استرس نداری!

حدود 3ساعت و نیمی بیهوش بودم. عمل طولانی شده بودی . یک کم به مشکل خورده بود. توی ریکاوری خون‌ریزی شدید داشتم. چند بار دکتر آمد و دارو تزریق کردند و از این حرفا! مریض کناری آه و ناله می‌کرد ...

سعی می‌کردم خونسرد باشم. همین!

 

الان اومدم نوی بخش

ساعت هفت بعد از ظهر

 

28 /11  ساعت8 صبح

 دارم از درد میپیچم.  دیشب که تا سه فقط توانستم بخوابم، بعدش درد کلافه ام کرد. .  دکتر 5 آمد و مسکن زد تا 7 توانستم بخوابم. اتاقم 2 تخته است . بیمارستان خیلی تمیز شکر خد. بابام کنارم خوابیده!

هیچ چی نمی‌توانم بخورم!  فقط مایعات اون هم در حد 3،4 قاشق مربا خوری!

دیشب بابا تکدانه گرفت با کیک، شام بیمارستان تموم شده بود. اولین قطره‌ی آبی که رسید به حلقم، مزه خون فقط حس کردم.تمام خون‌هایی که توی دهنم خشک شده بود، آمد توی حلقم....

شب داشتم خفه می‌شدم ،خواب بودم، پریدم! خب بینی‌ام که بسته است، خون‌ها توی دماغ برگشته بود و آمده بود توی حلقم... مسیر نفس گشیدنم بسته شده بود . نمی‌توانستم نفس بکشم.سریع  پرستار را خبر کردند ...

 

15:30

فقط خون بالا میارم. خون‌هایی که از توی بینی میاد پایین . خون‌هایی که خشک شده!

دکتر الان مرخصم کرد.حتی نمی‌توانستم راه بروم. تا دم در بیمارستان نشستم روی ویلچر.

 رسیدم خانه،. تختم را آورده‌ بودند توی پذیرایی. "ع" تا من را دید، بغض کرد رفت عقب، حتی نیامد جلو سلام کند. بانداژ بینی اوضاعش خوب نیست. پر خون ...

 

21:00

درد ! درد !

جالب است .اگر این مسکن‌ها عرضه‌ی آرام کردن ندارند، پس به چه درد می‌خورند! باورم نمی‌شد این‌قدر اذیتم کند

هنوز هم چیزی نمی‌توانم بخورم. فقط در حد چن قطره آب‌میوه! آن هم با نی فقط

 

92/11/30 ساعت 15

الان توی مطب نشستم و منتظر اومدن دکتر که بیاد و فیتیله های توی بینی‌ام را بکشه، طبیعتا درد درست و حسابی در انتظارمه

 

ساعت17

باورم نمی شد اینقدر باند توی بینی‌ام باشد. فکر کنم نیم‌متری می شد واسه هر بینی ! بقیه‌اش را هم که نگم..

از در مطلبم که آمدم بیرون تا سوار ماشین بابا بشوم، یک ذره هوا سرد بود. آن‌چنان تیر می‌کشد که نگو!....

هنوزم توی دهنم مدام پر آب‌خونه! به هیچ عنوان نمی‌توانم خم شوم! کبودی‌های زیر چشمم یک کم بهتر شده !

 

92/12/2

امروز برای اولین بار از خانه آمدم بیرون. رفتم دفتر آقای "ب" برای احوال پرسی. منشی‌اش هم اتفاقا بود. خانم جا افتادیه و فکر کنم 40 سالی داشته باشد. خیلی وقت است که پیش آقای "ب" کار می‌کند. توی اتاق استاد"ب" که نشسته بودم و صحبت می‌کردیم، آمد تو که احوالم را بپرسد .... معلوم شد قبلا دماغش را عمل کرده و از همه‌ی دردها ومشکلاتش خبر داشت.

بهش گفتم : جدددددی ها خانم "الف"!!!!!!!! من باورم نمی‌شه از دست شما خانم‌ها!. اخه با این همه درد و بدبختی این عمله ، چرا دخترها میرن بازم دماغشون را عمل می‌کنن؟

خندید ببین پسرم ! ما خانم ها بین خودمون یه اصلاح معروفی داریم که میگه:

"بُکُش و خوشگلم کن ! "

  

پی نوشت1:  طولانی شد! می‌دونم

پی‌نوشت 2:  چند وقتی می‌شود که  گاهی خواننده‌ای با اسم "زهره" برایم کامنت خصوصی می‌گذارد! دوست عزیز! فکر کنم اشتباه گرفته‌ای چون من نه در دنیای مجازی و نه در دنیای حقیقی، فردی را با این اسم نمی‌شناسم

| ۱۳٩۳/۱/۱٠ | ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ | سهراب نظرات () |

Design By : shotSkin.com