ایستگاه

گاهی باید از قطار زندگی ات پیاده شوی، بنشینی توی ایستگاه و از بیرون زندگی را تماشا کنی

از یک جایی به بعد، دیگر هیچ‌چیز آرامت نمی‌کند! نه مسکن کار، نه شلوغ کردن دور و برت! نه فیلم، نه آهنگ و نه صد تا "نه"‌ی دیگر‌ ، حتی پیاده روی زیر باران هم دیگر جواب نمی‌دهد...

 همین جا بگویم، نه اینکه بی تاب شده باشم و آرامش بخواهم. نه اینکه زمین و زمان را به هم ریخته باشم و آرامش بخواهم! نه! اصلا حکایت بی‌تابی‌های یک مرد ( حتی یک نیم‌چه مرد هم) این‌گونه نیست!

 از یک جایی به بعد ، می‌شوی یک آدم خوب معمولی! ه ظاهر می‌خندی!  منظم می‌شوی و بهترین کار ها را انجام می‌دهی! ، همه از دستت راضی‌اند

اما خودت خوب می‌دانی که "گره کور" دلت، چگونه   کمر به پوساندت بسته است....  

| ۱۳٩۳/۱/۱۸ | ٩:٠٢ ‎ب.ظ | سهراب نظرات () |

Design By : shotSkin.com