ایستگاه

گاهی باید از قطار زندگی ات پیاده شوی، بنشینی توی ایستگاه و از بیرون زندگی را تماشا کنی

از در اتاق آمد تو. نه! موضوع را از این‌جا نباید تعریف کنم. اول باید جریان خواستگار‌ها را بگویم.

"ل" هم دارد بزرگ می‌شود و مثل همه‌ی دخترها مدام زنگ از طرف خواستگار و از این‌حرفا. البته ما هنوز هیچ کس را به خانه راه ندادیم، چون خودش هم می‌گوید هنوز زود است. برای همین‌هم یک مدت تلفن‌ها کم شده بود تا ماه پیش که یکی از همسایه‌ها مصرانه اصرار داشت و حالا هم پسرخاله!

دیشب که با هم رفته‌بودیم سینما، یواشکی تماشایش می‌کردم. نمی‌دانم چرا این‌ها فکر می‌کنن که "ل" کوچولوی من بزرگ شده!

داشتم می‌گفتم، از در اتاقم آمد تو. اخم‌هایش توی هم بود.

ـسهراب یه قولی بهم می‌دی؟

ـقوووول؟ ناقلا باز بگو چیکار کردی میخای قول بگیرییی؟

-نه جدی می‌گم!! مامان امروز می‌گفت میخاد کم‌کم واست زن بگیره!

پپپپخخخخ زدم زیر خنده!

ـ باز تو صحبت‌های مامان را جدی گرفتی؟

ـ نخیرم !جدی میگفت. سهراب قول بده دیگه! قول بده ازدواج کردی منو فراموش نکنی؟

صدایش بغض داشت.

ـ آخه خب تو بری من تنها می‌شم! تازه‌شم خیلی بده که آدم رابطه‌اش با داداشش تازه این‌قدر خوب شده باشه، بعد اون تنهاش بذاره.... 

| ۱۳٩۳/۱/٢٤ | ٩:٤۸ ‎ب.ظ | سهراب نظرات () |

Design By : shotSkin.com