ایستگاه

گاهی باید از قطار زندگی ات پیاده شوی، بنشینی توی ایستگاه و از بیرون زندگی را تماشا کنی

جدیدا به یک نظریه رسیدم. 

زیاد میشود از این کارها بکنم ، هی مدام با خود کلنجار می روم ،یک چیز را اینقدر بالا و پایین بکنم که تا بفهمم دلیلش چیه ، بعدش هم اسم کشفم را میگذارم نظریه ، یک نظریه که با تک تک سلول هایم حسش کردم ، یک نظریه که لااقل راجع به خودم درسته !

بنظرم زندگی توی این دنیا ، بیشتر از اینکه روی دو دو تا چهار تا و حساب کتاب آدم ها بچرخد ، روی دوست داشتنی هایشان می چرخد ! انگار آنهایی که توی زندگی یک چیزی را دارند که "به طور ویژه" دوست داشته باشند ، دستشان جلوتره.

بعضی از این دوست داشتنی ها حتی همیشگی نیست ها ، ولی توی آن لحظه خاص  میشوند موتور آدمها ! بعضی هایشان هم که تا همیشه .... .

این آدم ها اصلا جنب و جوش هایشان هم با بقیه فرق میکند ، حتی حرص خوردن شان ، حتی افسرده شدنشان !

همه اش وصل می شود به یک نقطه !

دیدی این بچه هایی که سر اسباب بازی  دوست داشتنی شان ، چطور با بقیه بچه ها دعوا میکنند؟ حتی شب هم با همان می خوابند !

یا همین آدمهای دور و برمان که وقتی عاشق می شوند ، زندگی شان به هم ریزد؟

یا بعضی از این سربازهایی که می روند جبهه ! فیلم هایش را تماشا کردی ؟ دیدی بعضی هایشان با چه ذوق میروند؟ مگه  غیر تیر و ترکش و آخرش هم مردن ، چیز دیگری هم اونجا هست ؟

بنظرم همه شان پیدایش کرده اند

 

فکر کنم گیر این روزهای زندگی من  هم همین جاست ! گیر همه ی این خستگی و بی حوصله بودن ، گیر همه این روزهایی که فقط باید خودم را به زور بکشم تا از کارها عقب نیفتم ؛ آخرش هم....

 

آره! گمشده ! همین .

| ۱۳٩٢/٥/٤ | ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ | سهراب نظرات () |

Design By : shotSkin.com