ایستگاه

گاهی باید از قطار زندگی ات پیاده شوی، بنشینی توی ایستگاه و از بیرون زندگی را تماشا کنی

سر میز شام بودیم. بابا از جوانی هایش می‌گفت. آدم عجیبیه! بعدا راجع‌به اش مفصل می‌نویسم. خیلی‌ها به سرش قسم می‌خورند ٬ حق هم دارند ٬ خیلی صاف و ساده است  ولی من عمرا حتی اگر یک لحظه ام حاضر باشم مثل اون زندگی کنم.

کار ندارم ٬ یک دفعه وسط حرفهایش ازم پرسید :

ـ "سهراب" ؟!! برنامه‌ی فردات چیه؟

جواب دادم : 8 صبح باید فلان جا باشم !

ـ اون که خیلی دوره ! خودم فردا می‌برمت !

خیلی هوایم را دارد ٬ بیش از حد ! خودم هم می‌دانم ٬  سوگولی خانه ام !

ـ اصلا 7 بیدارت می‌کنم که با هم صبحانه بخوریم و بریم!


اخم‌هایم رفت توی هم ٬  یک کم هم خودم را لوس کردم.

ـ بابااااااا؟ من که آخه هرروز از 6 بیدارم و دنبال کارام ! حالا چون از اتاق بیرون نمیام فکر میکنین خوابم !

سرش را یک کم آورد پایین ٬ از بالای فرم عینکش مثلا چپ چپ نگاهم کرد و به شوخی گفت:

ـجدیییییییییییی میگی؟ یعنی تو هر روز ساعت 6 بیداری؟ "م" خان راستکی داری میگی یا داری ما را فیلم می‌کنی؟

"ع" کنار دستم نشسته بود٬ پرید وسط حرف بابا! دهنش پر بود ٬ افتاد به سرفه٬ ولی وسط همان سرفه هاهم حرفش را گفت :

باباااااا!؟ معلومه سهراب راست گفت! سهراب هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت دروغ نمی‌گه !

خیلی جدی حرفش ار گفت ! البته قبلا این را ازش شنیده بودم ولی انگار این دفعه رسما داشت روی سر من قسم می‌خورد ! "ل" هم بعضی وقت‌ها این حرف را می‌زند! نمی‌دانم از کجا فهمیدن که من این‌قدر روی "دروغ گویی" حساسم !

حالا این‌ها را نگفتم که  مثلا تو الان فکر کنی که من آدم خیلی خوبی هستم و از این حرف‌ها ! اتفاقا برعکس !

می‌خواهم بگویم که از وقتی از سربازی برگشتم ٬ دیگر خیلی هم حواسم به این چیزها نیست. که توی این 2-3 ماه چند بار پیش آمده که وقتی جایی گیر می‌کنم ٬ بجای معذرت‌خواهی ٬ بروم سراغ دروغ و عذاب وجدان هم نگیرم

حتی یک بار "توی بازی"  با "ع" هم دروغ گفتم! داشتم توی خانه فوتبال بازی میکردم و گل آخر بود . اون گل زد ؛منم دیدم توپش گل شد ٬ ولی زدم زیرش ! بعدهم تا دیدم قبول نمیکند ٬ گفتم: "ع "؟؟؟؟! ینی به نظرت من دارم دروغ میگم؟

طفلکی سرش را انداخت پایین : باشه ! گل نشده ! تو که دروغ نمی‌گی !

 

همه اینها را گفتم واسه یک چیز " می دانی ؟! همه ما یک خوب هایی داریم ؛ خوبی‌هایی شاید خودمان هم خبر نداریم٬ برای همین هم وقتی بروند حتی جای خالی شان را هم نمی فهمیم !

یک نگاه به قبلا های خودم که می‌کنم ٬ می‌بینم یک چیزهایی برایم حریم بودند٬ مواظبش‌شان بودم٬ بهشان افتخار می‌کردم ولی الان...

می‌دانی توجیه ام چیه ؟ "اون روزها هنوز بچه بودم ٬ نمی‌فهمیدم!"

یک توجیه احمقانه برای همه‌ی قشنگی‌هایی که از دست داده ام !

 

پ.ن :تولدم نزدیکه ! میخواهم یک لیست از خوبی هایی که دارم بنویسم ٬ که هر هفته چک ‌شان کنم و مطمئن شوم که هنوزم هستن !

پ.ن :شاید یک دلیل ندیدن بعضی از این خوبی ها این باشد که خودمان واسه داشتنش تلاش نکردیم! خیلی هایش بخاطر خانواده است و محیط دور و بر. اخلاقهای ساده مامان باباهایتان را لیست کنید ٬ ببینید چندتایش توی شماها هست! چند تایش بوده و الان نیست...

پ.ن: خیلی وقت بود نبودم ٬ ببخشید٬ کمی مشغول است ! هم وقتم ٬ هم ذهنم !

پ.ن :دوستی که با نام "زهره" چندبار کامنت خصوصی گذاشتی. من نه در دنیای مجازی و نه در دنیای حقیقی٬ کسی را با این اسم نمی شناسم . فکر کنم اشتباه گرفتی ! شاید هم... ٬ به هرحال دیگر به کامنت‌های بدون اسم و نشان جواب نمی‌دهم ! آدم باید شجاعت گفتن حرفش را داشته باشد.

 

| ۱۳٩٢/٦/٢٩ | ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | سهراب نظرات () |

Design By : shotSkin.com