ایستگاه

گاهی باید از قطار زندگی ات پیاده شوی، بنشینی توی ایستگاه و از بیرون زندگی را تماشا کنی

صدای جیغ از بالا می‌آمد. هول برم برداشت. بعد این 5 سال٬  هنوز خودم هم درست و حسابی نمی‌دانم پایین بودن اتاق من مزیت است یا عیب !

 تند تند رفتم بالا. صدای جیغ قطع نمی شد. مزیت پایین بودن اتاق که معلوم است !  همینی که آخر شبها تنهایی خودم را دارم٬ یک سکوت که هیچ کی نیست بهمش بزند ! همه می‌روند بالا توی اتاق‌هایشان. من هم پایین واسه خودم  کتاب می‌خوانم ٬ فکر می کنم، می نویسم. حتی خیلی وقت ها  توی تاریکی واسه خودم قدم می‌زنم.

صدای از توی اتاق مامان اینا بود ٬ "ل" داشت جیغ می‌زد ! اما بدی پایین اتاق! از هیچ اتفاقی توی خانه خبر ندارم  چون هیچ وقت بالا نمی رم .آشپزخانه که پایین کنار اتاق من است٬ تلویزیون هم بغل دستش .اگر هم قرار باشد دور هم صحبت کنیم یا مهمان بیاید٬ بازهم همه پایین ایم ٬حتی با "ع" هم چون پایین بزرگتر است٬ همین جا بازی می‌کنیم.  واسه همین کلا از اتفاق‌های بالا بی‌خبرم! خیلی شب‌ها شده که "ع" خوابش نبرده و تا صبح با "ل"  صحبت می‌کردن٬ ولی خبرش هم بمن نرسیده !

صدای جیغ‌های "ل" قطع نمی‌شد. هرجوری بود خودم را رساندم توی اتاق ! مامان روبروی در نشسته بود.

 


 داشت می‌خندید٬. هر دوتایشان روی تخت بودن٬ "ع" از پشت گردن "ل" را گرفته بود و داد می‌زد : دوستتت دارم!  

"ل" ام جیغ می‌زد که: آآآآآآآآییییییی ! خففمممممممممم کردییییییییی !

اصلا به‌روی خودم نیاوردم که هول کرده بودم.  اصلا یک کمی‌ام حسودیم شد ، دوست داشتم منم توی بازی شان باشم!  انداختم خودم را وسط !

 _ اِِ اِِ اِِ اِِ اِِ اِِ اِِ ! "دوسِت دارم" بازیه ؟ منم هستم !

پریدم  "ل" را بغل کردم و داد زدم : دوسسسسست دارم !

حالا تو تصورکن ، ل از این طرف خودش توی بغل من ٬ از اون طرف  گردنش از پشت توی دست های "ع" ! طفلکی فقط جیغ می‌زد  که " کشتینممممممم" ! هرچی  بلندتر جیغ ‌می‌زد٬ ما هم بلندتر داد ‌می‌زدیم!

اگر مامان چیزی نمی گفت  ها ٬ حالا حالاها  ولش نمی کردیم:

ـ بسه دیگه! ! کشتین شما 2 تا داداشا بچه مو ! ولش کنین !

روی حرف مامان نمی‌شود حرف زد٬ یعنی درستش این است که نباید حرف زد. تندی نشستم کنار ولی باز دیدم "ع" دارد زیرزیرکی نگاه می‌کند و از چشم‌هایش شیطنت می‌باره. پریدم  اون را بغل کردم .  روی تخت غلط می‌زدیم  و من می‌خوندم:

دوسسسسستتت دااااااا ررررررر  ممممم !!! دووووو سسسسستتتتت دداااااااا ررمممممم  ! دوست دارم دوسسسست دارم !

این قدر غلت زدیم تا از آن طرف تخت افتادیم پایین. دقیقا افتادیم بین همان یک ذره جایی که فاصله است بین تخت تا دیوار! من زیر ٬ "ع" هم روی ! آقا همین‌طور که روی شکم بنده بودند ٬داشت می‌خندید!

چشمم افتاد به ساعت.  خودم را جمع‌وجور کردم.

_ بچه ها من باید برم ، وگرنه باز امروزم دیر می رسم !

"ع" مظلومانه نگاهم کرد:

_ داداشی !!!  یک بار دیگه بهم ابراز علاقه میکنی ؟

شوکه شدم. نه اینکه نداند چقدر دوستش دارم . اصلا همین‌جا بارها از رابطه‌ مان نوشته‌ام؛ از اینکه هرجا که گیر میکند می آید سراغ داداشی اش، از درس و ریاضی‌اش رگفته تا فوتبال بازی کردن های هر روز. اصلا با اینکه  سرم کمی شلوغ  است ولی باز هم روزی نیم ساعت را گذاشته ام برای بازی با "ع" . رابطه و من "ل" که دیگر جای خود دارد. مثلا همین چند وقت پیش که تولدش بود، جلوی دوستهایش برگشت بهم گفت : "تو نباید این دفعه به من کادو بدی هاااا!" بعدهم همان جا  شروع کرد به شمردن کادوهایی که از اول سال برایش خریده ام، ازکفش و لباس و ساعت بگیر تا عروسک و دفتر و اتود و ... .

ولی خب راست میگویند ، سخت است برایم گفتنش ! زوم میاد.

اصلا می دانی ؟ همیشه از مردهای زبان باز بدم می آمده ! دوست دارم بجای رام کردن آدم با زبانم (مودبانه اش را نوشتم) ، توی عمل ثابت کنم که چقدر برایم ارزش دارند .

شاید هم این سخت بودن گفتنش ، بخاطر غرورم باشه، غروری که نسبت به قبل آرام‌تر شده ولی هنوز هم غرور است.

اما این وسط یک چیز را به خودم فهمانده‌ام : اینکه اصلا اهمیتی ندارد که دلیلش چیست، مهم اینه که  باید بیشتر تمرین کنم. آدم ها گاهی دوست دارند بشنوند ! بشوند تا دلشان گرم شود !

| ۱۳٩٢/٧/۱۳ | ۳:٢۸ ‎ب.ظ | سهراب نظرات () |

Design By : shotSkin.com