6_دوست دارم

 داشت می‌خندید٬. هر دوتایشان روی تخت بودن٬ "ع" از پشت گردن "ل" را گرفته بود و داد می‌زد : دوستتت دارم!  

"ل" ام جیغ می‌زد که: آآآآآآآآییییییی ! خففمممممممممم کردییییییییی !

اصلا به‌روی خودم نیاوردم که هول کرده بودم.  اصلا یک کمی‌ام حسودیم شد ، دوست داشتم منم توی بازی شان باشم!  انداختم خودم را وسط !

 _ اِِ اِِ اِِ اِِ اِِ اِِ اِِ ! "دوسِت دارم" بازیه ؟ منم هستم !

پریدم  "ل" را بغل کردم و داد زدم : دوسسسسست دارم !

حالا تو تصورکن ، ل از این طرف خودش توی بغل من ٬ از اون طرف  گردنش از پشت توی دست های "ع" ! طفلکی فقط جیغ می‌زد  که " کشتینممممممم" ! هرچی  بلندتر جیغ ‌می‌زد٬ ما هم بلندتر داد ‌می‌زدیم!

اگر مامان چیزی نمی گفت  ها ٬ حالا حالاها  ولش نمی کردیم:

ـ بسه دیگه! ! کشتین شما 2 تا داداشا بچه مو ! ولش کنین !

روی حرف مامان نمی‌شود حرف زد٬ یعنی درستش این است که نباید حرف زد. تندی نشستم کنار ولی باز دیدم "ع" دارد زیرزیرکی نگاه می‌کند و از چشم‌هایش شیطنت می‌باره. پریدم  اون را بغل کردم .  روی تخت غلط می‌زدیم  و من می‌خوندم:

دوسسسسستتت دااااااا ررررررر  ممممم !!! دووووو سسسسستتتتت دداااااااا ررمممممم  ! دوست دارم دوسسسست دارم !

این قدر غلت زدیم تا از آن طرف تخت افتادیم پایین. دقیقا افتادیم بین همان یک ذره جایی که فاصله است بین تخت تا دیوار! من زیر ٬ "ع" هم روی ! آقا همین‌طور که روی شکم بنده بودند ٬داشت می‌خندید!

چشمم افتاد به ساعت.  خودم را جمع‌وجور کردم.

_ بچه ها من باید برم ، وگرنه باز امروزم دیر می رسم !

"ع" مظلومانه نگاهم کرد:

_ داداشی !!!  یک بار دیگه بهم ابراز علاقه میکنی ؟

شوکه شدم. نه اینکه نداند چقدر دوستش دارم . اصلا همین‌جا بارها از رابطه‌ مان نوشته‌ام؛ از اینکه هرجا که گیر میکند می آید سراغ داداشی اش، از درس و ریاضی‌اش رگفته تا فوتبال بازی کردن های هر روز. اصلا با اینکه  سرم کمی شلوغ  است ولی باز هم روزی نیم ساعت را گذاشته ام برای بازی با "ع" . رابطه و من "ل" که دیگر جای خود دارد. مثلا همین چند وقت پیش که تولدش بود، جلوی دوستهایش برگشت بهم گفت : "تو نباید این دفعه به من کادو بدی هاااا!" بعدهم همان جا  شروع کرد به شمردن کادوهایی که از اول سال برایش خریده ام، ازکفش و لباس و ساعت بگیر تا عروسک و دفتر و اتود و ... .

ولی خب راست میگویند ، سخت است برایم گفتنش ! زوم میاد.

اصلا می دانی ؟ همیشه از مردهای زبان باز بدم می آمده ! دوست دارم بجای رام کردن آدم با زبانم (مودبانه اش را نوشتم) ، توی عمل ثابت کنم که چقدر برایم ارزش دارند .

شاید هم این سخت بودن گفتنش ، بخاطر غرورم باشه، غروری که نسبت به قبل آرام‌تر شده ولی هنوز هم غرور است.

اما این وسط یک چیز را به خودم فهمانده‌ام : اینکه اصلا اهمیتی ندارد که دلیلش چیست، مهم اینه که  باید بیشتر تمرین کنم. آدم ها گاهی دوست دارند بشنوند ! بشوند تا دلشان گرم شود !

/ 11 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فریماه

وای این بالا پایین که گفتی .اینکه از همه چی بیخبری.اینکه مامان ادم با خواهر کوچیکه بره بیرون بعد به ادم نگن چون تو بالا بودی[خنثی] خوب ادم زبون باز باشه ولی خب تجربه متاسفانه ثابت کرد که اونایی که زبون باز نیستن قابل اعتماد ترن

فانتاليزا

آره خب آدم خسته ميشه هي دمبال اين جمله بگرده تو رفتاراي طرف!تا يه جايي جذاب ِ و از يه جايي به بعد ميشه شايد من اشتباه فكر ميكردم و بعدشم ميشه يه انفجار![لبخند]

بید مجنون

در این زندگی کوتاه توي اين دنیای بی رحم که هرکسی سعی می کند از یک جایی زخمی بزند و زهری بپاشاند، راه دوري نمي رود گاهي گفتنش، مخصوصا اينكه از اعضاي خانواده باشد. مخصوصا كه خواهر باشي و بشنوي از برادرت! غرق لذت مي كند آدم را. راستش برادرهاي من و كلا خانواده ام اينطوري اند. براي روز زن، دختر، اعياد مذهبي، نوروز، و خلاصه هميشه هديه مي دهند. هديه دادن با گفتن ما خيلي دوستت داريم يك جور ديگر مي چسبد...

سیب سرخ

خوش ب حال دختر خانه شما! خوش ب حال مادرت :)

یک خرده پا

خوش به حالتون که انقدر دوستداشتنی هستین برای هم [لبخند]

1zanzalil

سلام خوبي؟ براي شما و خانواده ي الفبا ( عين...لام..ميم...نون.. و ...)بهترين لحظات رو ارزو ميكنم

موآبی

چه دوست داشتنی و عجیب... یعنی اون قدر ابراز علاقه ها کمن که وقتی آدم می بینه یا یک جایی می خونه به نظرش عجیب میاد. :) همیشه عجیب بمونین :)

niyaz

اینکه در عمل ثابت کنید واقعا خوبه اما زبونی گفتن هم گاهی معجزه میکنه،مخصوصا واسه یه دختر یا زن

ویرگول

گفتنش خیلی خوبه! +چقد شما سه تا اهل دل اید...من نوزده ساله خواهرم رو جز واسه کتک لمس نکرده م چون چندشش میشه:))

ویرگول

نه خب کتک که شوخی بود ولی واقعا کلا بهش دست نمیزنم چون بدش میاد[نیشخند]