برای هرکی که می‌خواد دماغ عمل کنه!

12:00

 

اینجاب منتظر مجوز جهت ورود به اتاق عمل هستم!

با نیروی خدمات دوست شدم، میگه اسم عملت چیه ، میگم اسمش سخت بود، بلد نیستم (بعدا فهمیدم بهش می‌گویند سپتوپلاستی)

به شوخی جواب می‌دهد: میدونی دکتر با دماغت چیکار می‌کنه؟ یه دِلِر با یه مته کلفت میندازه توی بینیت و قشنگ برایت بازش میکنه!

اون طرف پرستار های اورژانس دارند گزارش معاینه و اتفاقات دیشب را پر میکند.

_ساعت وقوع عرضه چند بود؟

_ من یاداشت کردم11:50

ـ چند سی سی. ؟؟ (اسم دارو را نفهمیدم) بهش تزریق شد؟

_ آخه آقای دکتر! توی او شرایط که اندازه نمی گرفتم! نصفش!

ـ آخه نصف که نشد عدد، ظرفهایش چند سی سی بود؟

_250 سی سی

 

12:10

این نیروهای خدماتی اینجا خیلی باحالن –همه جوان-  یکی‌شان اومده می‌گوید که تو چرا سرت همه اش توی گوشیه؟ استرس مسترسم که ماشالا اصلا!

جواب میدم : دارم خاطره می‌نویسم واسه خودم

میگوید: با این لباس از خودت عکس گرفتی؟ خیلی بهت میاد ها!

ـ نه؟

ـگوشی تو بده بگیرم. موقع عکس گرفتن فقط صدا که نمیده ؟ رئیس دعوا می‌کنه!

رئیس اورژانس دقیقا پشت سرش وایستاده بود. قیافه‌اش خیلی جدی و اخمو ولی همه دوستش دارند! بعدا از بچه‌ها (ببین تا چه حد رفیق شده بودیم) شنیدم که تا قبل عید بازنشسته می‌شود.

ـنه

گوشی را یواشکی می‌گیرد کنار جیب شلوارش تا رئیس نبیند!

ـبیا ببین خوب شد؟

 

14:05

باخودم دعوایم شده.  اصلا چرا اومدم اینجا، چرا می‌خواهم درد را برای خودم بخرم؟

تخت کناری یک خانم مسن آمده که شدیدا درد قفسه سینه دارد. آه و ناله‌اش بلنده! ، سینه اش مدام خس خس میکند. حالم گرفته است

مریض آن طرفی سنگ کلیه دارد از درد میپیچد. همراهانش دارند التماس می‌کنند که دکتر بازهم بهش بهش بزنند.

 

15:10

بهم گفتن پاشو که بروی اتاق عمل ، دکتر منتظر است!

 گوشی را دارم می‌دهم دست بابا! هرچی پیش بیاد!

 

بعد نوشت:

روی تخت اتاق عمل دراز کشیدم و اتاق را ‌پاییدم. دکتر بیهوشی آمد . یک کم گفتیم و خندیدیم. بهم میگفت چرا تو استرس نداری!

حدود 3ساعت و نیمی بیهوش بودم. عمل طولانی شده بودی . یک کم به مشکل خورده بود. توی ریکاوری خون‌ریزی شدید داشتم. چند بار دکتر آمد و دارو تزریق کردند و از این حرفا! مریض کناری آه و ناله می‌کرد ...

سعی می‌کردم خونسرد باشم. همین!

 

الان اومدم نوی بخش

ساعت هفتبعدازظهر

 

28 /11  ساعت8 صبح

 دارم از درد میپیچم.  دیشب که تا سه فقط توانستم بخوابم، بعدش درد کلافه ام کرد. .  دکتر 5 آمد و مسکن زد تا 7 توانستم بخوابم. اتاقم 2 تخته است . بیمارستان خیلی تمیز شکر خد. بابام کنارم خوابیده!

هیچ چی نمی‌توانم بخورم!  فقط مایعات اون هم در حد 3،4 قاشق مربا خوری!

دیشب بابا تکدانه گرفت با کیک، شام بیمارستان تموم شده بود. اولین قطره‌ی آبی که رسید به حلقم، مزه خون فقط حس کردم.تمام خون‌هایی که توی دهنم خشک شده بود، آمد توی حلقم....

شب داشتم خفه می‌شدم ،خواب بودم، پریدم! خب بینی‌ام که بسته است، خون‌ها توی دماغ برگشته بود و آمده بود توی حلقم... مسیر نفس گشیدنم بسته شده بود . نمی‌توانستم نفس بکشم.سریع  پرستار را خبر کردند ...

 

15:30

فقط خون بالا میارم. خون‌هایی که از توی بینی میاد پایین . خون‌هایی که خشک شده!

دکتر الان مرخصم کرد.حتی نمی‌توانستم راه بروم. تا دم در بیمارستان نشستم روی ویلچر.

 رسیدم خانه،. تختم را آورده‌ بودند توی پذیرایی. "ع" تا من را دید، بغض کرد رفت عقب، حتی نیامد جلو سلام کند. بانداژ بینی اوضاعش خوب نیست. پر خون ...

 

21:00

درد ! درد !

جالب است .اگر این مسکن‌ها عرضه‌ی آرام کردن ندارند، پس به چه درد می‌خورند! باورم نمی‌شد این‌قدر اذیتم کند

هنوز هم چیزی نمی‌توانم بخورم. فقط در حد چن قطره آب‌میوه! آن هم با نی فقط

 

92/11/30 ساعت 15

الان توی مطب نشستم و منتظر اومدن دکتر که بیاد و فیتیله های توی بینی‌ام را بکشه، طبیعتا درد درست و حسابی در انتظارمه

 

ساعت17

باورم نمی شد اینقدر باند توی بینی‌ام باشد. فکر کنم نیم‌متری می شد واسه هر بینی ! بقیه‌اش را هم که نگم..

از در مطلبم که آمدم بیرون تا سوار ماشین بابا بشوم، یک ذره هوا سرد بود. آن‌چنان تیر می‌کشد که نگو!....

هنوزم توی دهنم مدام پر آب‌خونه! به هیچ عنوان نمی‌توانم خم شوم! کبودی‌های زیر چشمم یک کم بهتر شده !

 

92/12/2

امروز برای اولین بار از خانه آمدم بیرون. رفتم دفتر آقای "ب" برای احوال پرسی. منشی‌اش هم اتفاقا بود. خانم جا افتادیه و فکر کنم 40 سالی داشته باشد. خیلی وقت است که پیش آقای "ب" کار می‌کند. توی اتاق استاد"ب" که نشسته بودم و صحبت می‌کردیم، آمد تو که احوالم را بپرسد .... معلوم شد قبلا دماغش را عمل کرده و از همه‌ی دردها ومشکلاتش خبر داشت.

بهش گفتم : جدددددی ها خانم "الف"!!!!!!!! من باورم نمی‌شه از دست شما خانم‌ها!. اخه با این همه درد و بدبختی این عمله ، چرا دخترها میرن بازم دماغشون را عمل می‌کنن؟

خندید ببین پسرم ! ما خانم ها بین خودمون یه اصلاح معروفی داریم که میگه:

"بُکُش و خوشگلم کن ! "

  

پی نوشت1:  طولانی شد! می‌دونم

پی‌نوشت 2:  چند وقتی می‌شود که  گاهی خواننده‌ای با اسم "زهره" برایم کامنت خصوصی می‌گذارد! دوست عزیز! فکر کنم اشتباه گرفته‌ای چون من نه در دنیای مجازی و نه در دنیای حقیقی، فردی را با این اسم نمی‌شناسم

/ 7 نظر / 13 بازدید
ویرگول

خب خوبه ما دماغمونو با همه کج و کولگیاش دوس داریم چون تنها نشونه ایه که ثابت میکنه ما سرراهی نیستیم :)) حالا شکستگیش خوب نمیشد یعنی؟ که عمل کردنش؟

فانتاليزا

اووووه ياد ِ عملِ خان داداش افتادم! اون هم انحراف داشت و ميترسيد كه 5 سال پيش رفت و خلاص شد!

میس هیس

آرههه این ضرب المثل خیلی کاربرد داره ، بکش و خوشگلم کن :))) حالا خوشگل شدی؟ یه عکس هم میذاشتی ما ببینیم ، چی میشد؟ D: اما خدا رو شکر به خیر گذشت عملت ، من انقدر نگرانی میگیرم سر این جور چیزا ، خیلی خوبه که استرس نداشتی :)

فریماه

وایییییی داغ دل من تازه شد اصلا!کل مشکل من با صورتم همین بینیمه و قوزش!!!!!یعنی هر ماه وسوسه میشم برم عمل بعد چون خیلیی ضایع نیست و مرزیه میترسم گند بخوره بدترشه اصلا!!!! اینقد وحشتناکه خب چرا!!!!!درسته واقعا بعد نتیجه هم راضی کننده نباشه!!!

نگین

خوبه تجربیاتتُ گفتی :دی خیلی دوس داشتم بدونم دردش چه جوریه! خیلی به سرم میزد برم عمل کنم ولی واقعا از دردش میترسم! مخصوصا همین خون بالا آوردناش!

vesal

اوخی از یه طرف ناراحت شدم که سختیها کشیدی ازطرفی هم خوشحالم که آدم بی استرس و خونسردی هستی.. واقعانم خونسردی خوبه تا دلشوره ها و اضطراب هایی که آدمو از پا درمیاره... حالا الان بعد1سالی که گذشته راضی هستی؟ راضی بودی عمل نکنی و ظاهر بینیت همینطور بمونه؟ وای با توصیفاتی که کردی من ترسیدم،چون من هم انحراف بینی دارم و باید چندسالی دیگه عمل کنم.....[ناراحت][اضطراب][ناراحت]